مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشتانگار از عاشق شدن ترسید! برگشت
خوشبختی ام این بار می آمد بماند
یکدفعه از هم زندگی پاشید ، برگشت
مانند گنجشکی که از آدم بترسد
تا از کنارم دانه ای را چید ، برگشت
آن روز عزرائیل می آمد سراغم
دست تو را برگردنم تا دید برگشت!
اوهم فریب قاب عکسی کهنه را خورد
با شک می آمد گرچه بی تردید برگشت
بعد از تو شادی بازهم آمد به خانهاما نبودی، از همین رنجید ، برگشت
مثل فقیر خسته و درمانده ای کهاز لطف صاحب خانه ناامید برگشت
بعد از تو دیگر دشمنانم شاد بودنداما غم من تازه از تبعید برگشت
بعد از تو هردفعه دلم هرجا که پر زدمثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت!
از : رویا باقری نشدنی ها...
ما را در سایت نشدنی ها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: محمد
بازدید: 80